روز سه شنبه یکی از دوستان خادمم (به نام م.آ) از من خواست که برای کمک برای تهیۀ 1000 غذای گرم بسته بندی بین نیازمندان حاشیۀ شهر مشهد؛ عصر چهارشنبه 1399/10/10 از ساعت 16 تا 19 و صبح پنج شنبه 1399/10/11 از ساعت 8 تا 13 به خیریه ای واقع در پشت باغ نادری چهار راه شهدای مشهد بروم.من گفتم که به دلیل کار کردن زیاد با کلاس های آنلاین خسته شده و دچار ناراحتی ها و دردهایی در ناحیه سر، گردن و چشم شده ام و هنوز سوالات امتحان ترم اوّل را هم طراحی نکرده ام.ایشان گفتند: شما برای کمک بیا، من قول می دهم دردها و ناراحتی هایت کمتر شود.من گفتم قول نمی دهم ولی اگر خواستی بروی خبر بده شاید بتوانم بیایم و در نظر داشتم فقط همان بعد از ظهر بروم و روز بعد به کارهای عقب ماندۀ خود برسم ... بالاخره به حسینیه مذکور رفتیم که خادمان امام رضا (علیه آلاف التّحیه و الثّناء) عمدتاً از کشیک چهارم روز در آشپزخانۀ آن که در توقّف گاه آن مکان قرار داشت؛ مشغول آماده کردن مواد اوّلیه و قرار دادن آنها در دیگ ها برای پخته شدن در روز بعد بودند.با وجود اینکه کمک خاصّی نتوانستم بکنم و آنها زحمت های زیادی می کشیدند ولی بعد از بازگشتن به خانه خیلی زود خوابم برد و در خواب آن شهید بزرگوار را در همان آشپزخانه مشاهده کردم که (با همان لباس های خاکی که در فیلم ها نشان می دهد به عنوان پیش نماز ایستاده یا روی خاکریزی راه می رود؛)مشغول کمک، رتق و فتق امور و راهنمایی افرادی است که در آن آشپزخانه مشغول کار بودند!و این خواب هم زمان با زمان پخش فیلم هایی از شبکه مستند تحت عنوان نگاتیو بود که در مورد رزمندگان و جبهه ها پخش می شود.فردا هم به حسینیه رفتیم و من خیلی مواظب بودم؛ چون احساس می کردم روح بزرگوار
برچسب: نویسنده: پرهام رستمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:11
برچسب: نویسنده: پرهام رستمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:11
شهید حسن پرنده رضوانیقاسم پرنده رضوانی، فرزند شهید حسن پرنده رضوانی خاطره ای را بدین شرح برای من تعریف کرد:در یکی از سالهایی که به منطقۀ قاسم آباد مشهد نقل مکان کرده بودیم، مسئولین امور فرهنگی شهرداری مشهد به مناسبت هفته دفاع مقدس جهت سرکشی از خانواده های شهدا به همراه رئیس پایگاه بسیج محل به منزل ما آمدند. بعد از اینکه پذیرایی شدند و در خصوص تکریم به شهدا و خانواده شهدا صحبت کردند؛ مادر من خطاب به مهمانانی که از طرف شهرداری آمده بودند، فرمودند: من خیلی ناراحتم از اینکه بعضی خانواده های شهید در کوچه های این محله ساکن هستند ولی اسم کوچه ها به نام آنها نیست، من از شما انتظار دارم اگر می خواهید برای ما کاری انجام دهید؛ در تابلو این کوچه اسم شهید را هم بیاورید. مهمانها هم قول دادند که موضوع را پیگیری کنند. بعد از آن روز کار مادرم پیگیری انجام این امر از شهرداری شده بود. بعد پیگیریهای مکرّر از انجام این کار نامید شده و دیگر پیگیری نکردند.در یکی از روزها که سر کار بودم گوشی من زنگ خورد، مادرم تماس گرفته بودند، گوشی را جواب دادم. گفتند: خواب پدر را دیده اند با لباس بسیجی و اعلام کردند دیگر نگران نباشید من نگهبان این کوچه و محله شدم. ناگهان من یاد پیگیریهای مادر افتادم. گفتم میتونید برید سر کوچه گفتند: آره، برای چی؟ گفتم: برید تا بهتون بگم. رفتند سر کوچه بعد زنگ زدند و با گریه گفتند تابلو گوچه عوض شده و اسم شهید آورده شده است.آن موقع بود که تازه فهمیدم وقتی قرآن میگوید: گمان نکنید شهیدان مرده اند بلکه شهیدان زنده هستند و نزد خدا روزی میخورند دلیلش چیست.وقتی رییس پایگاه این جریان را شنید، گفت:من از آن زمان هر وقت نام شهیدی را برای هر مکان یا محله ای می ب
برچسب: نویسنده: پرهام رستمی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 23:11